درباره وبلاگ

من از این فاصله ها سخت دلگیرم.
بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم.
دیر سالی است که می خواهم از این جا بروم
،ولی انگار با قلب زمین زنجیرم.
مثل این است که من با همه هق هق خود
روی سجاده ی احساس تو جان می گیرم.
تو مانند بهاری هستی که زمستان شکوفه ها را به یاد من وی آورد
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
دستانت را به دستم بده
به چشمانم نگاه کن
چه میبینی جز عشق ؟
به چه گناه این چشمان زیبا را ازم گرفتی ؟
زمانی برایم گل سرخی میاوردی میان موهایم میگذاشتی یادت هست؟
روزی هزاران بار میگفتی دوستت دارم . پس کو آن همه دوستت دارم ها؟
باشه برو اما ترا به تمام مقدسات بگو گناه من چه بود؟![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط خسته از انتظار در ساعت 3:7 AM موضوع | لینک ثابت
![]()
ساده
بی صدا
گریه . تنهای و صدایه جغد پیر که به اشکهایه
من میخندد گفتم دوستش دارم
مرا شکست
تنها جرم من همین بود![]()
نوشته شده توسط خسته از انتظار در ساعت 2:42 AM موضوع | لینک ثابت
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...
وسعت تنهائيم را حس نکرد.
در ميان خنده هاي تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي
...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد
نوشته شده توسط خسته از انتظار در ساعت 2:40 AM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط خسته از انتظار در ساعت 11:50 PM موضوع | لینک ثابت
چرا وقتی که آدم تنها میشه، غم وغصش قدریک دنیا می شه؟
می ره یک گوشه پنهون می شینه،اونجا رو مثل یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت می کنه،تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در می زنه
یاد اون شبها می یفتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من ویار....
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه،
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باز داره زاغ ابرارو چوب می زنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه!
نوشته شده توسط خسته از انتظار در ساعت 0:50 AM موضوع | لینک ثابت
بلند ترین دار دنیا
به پرنده ای می مانم
که بر بلند ترین دار دنیا آشیانه کرده است
و به اعدام پرواز خویش خو گرفته است
تمام زندگی ام
بر چوبه ی داری می رقصد
که گاه با وزش باد جلو می رود و
گاه به عقب باز می گردد
برای تمامی لحظه های بر باد رفته ام
آوازی دوباره سازکرده ام
پای چوبه داری خواهم رقصید
که شعله ی دردهای من می سوزاندش
نوشته شده توسط خسته از انتظار در ساعت 0:45 AM موضوع | لینک ثابت
طلوع گریه ام را کم ندیدی
مرا آخر بدون غم ندیدی
چرا آرامش دل را شکستی ؟
چرا دیگر مرا آدم ندیدی؟![]()
![]()

نوشته شده توسط خسته از انتظار در ساعت 11:59 PM موضوع | لینک ثابت